الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
546
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و ديگر گوييم : چون خداوند به اطاعت سلطانى فرمايد و بر مردم پذيرفتن او امر وى را واجب كند بايد آن سلطان به ظلم و گناه و آزار و اسراف و مانند آن امر نكند و تا خدا نداند كسى معصوم است مردم را به اطاعت او نفرمايد . و به عبارة اخرى : بهترين طرز حكومت آن است كه قوهء مقنّنه خدا باشد و قوهء مجريه نيز مردى كه خدا معيّن فرمايد معصوم از همه گناهان و خطاها . و مخالف ما يا بايد بگويد اين بهترين طرز حكومت نيست يا اين بهتر هست اما خدا اين طرز بهتر را براى مردم نخواسته است ! و هيچيك از اين دو را مرد موحّد نگويد مگر لطف خدا را نسبت به بندگان انكار كند . و العياذ باللّه . و اگر با مردم اين زمان از اين مقوله سخن گويى جواب دهند : اينها مسائل سياست است نه ديانت . اما دين اسلام به همه چيز ربط دارد و در همه باب حكم كرده است . و گروهى گويند : چون خدا مىدانست مردم فرمان امام نمىبرند و حكومت معصوم را نمىپذيرند چرا آنان را به اين امر تكليف كرد ؟ و در جواب گوييم : در امور تشريعى خداوند حكم مىكند به چيزى كه مىداند مردم اطاعت نمىكنند تا حجت تمام شود چنان كه ابو جهل و كفار ديگر را به ايمان آوردن فرمود . و نيز از همه كس تقوا خواست از همه گناهان با اينكه مىدانست هيچكس بىگناه نخواهد ماند . ليكن بايد عصمت را غايت و مطلوب خويش ساخت و به جهد بدان نزديك شد . در حكومت هم بهترين طرز آن است كه حاكم ، امام معصوم باشد و بايد مردم به اين غايت خود را نزديك كنند هر چه ممكن شود و اگر مردم فرمان امام معصوم نبرند نقص او نيست چنان كه تو اجيرى در خانه آورى اگر وسائل كار او را آمادهسازى و او كار نكند حجت تو تمام بود هر چند آن وسائل به كار نرود ؛ امام امام است خواه مردم فرمان او برند يا نبرند . بزرگترين حكماى اسلام ابو نصر فارابى در كتاب تحصيل السعادة گويد : « الملك و الامام هو بماهيّته و صناعته ملك و امام سواء وجد من يقبل منه ام لم يوجد اطيع ام لم يطع وجد قوما يعاونونه على غرضه ام لم يجد كما انّ الطّبيب طبيب بماهيّته و بقدرته على علاج المرضى وجد مرضى ام لم يجد الى آخره » . امّا داستان مختار ( 1 ) در سال 66 چهاردهم ربيع الاول يك سال پس از قتل سليمان بن صرد مختار برجست و عبد اللّه بن مطيع را كه از دست عبد اللّه زبير والى كوفه بود براند و سببش آن بود كه چون